دل کنده بودم از همزبونیت پنهون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت
اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم این دل شکسته رو
اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو
به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گورستان سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد


بیا با هم بمونیم ما با هم میتونیم واسه گرمیه دلها
غم رو بسوزونیم وقت سختی بدون یکی اون بالا
هست خدا باهات نباید چشمارو بست نا امیدی
رو از دل بندازش بیرون با اراده بکن خونه غم رو ویرون
غصه رو بی خیال دست به دست هم بسازیم فردا رو
ما با هم می تونیم زنده کنیم عشق رو بکشیم غم ها رو
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی
بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره
بی تو چی مونده بامن جز یه صدای خسته جز یه نگاه خاموش
جز یه دل شکسته بال و پرم بودی خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم
کوه غم و رو شونم دیدی وبر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

چون درد فراق در جهان چیست بگو؟
عاجز ز فراق ناشده کیست بگو؟
گویند مرا که در فراقش مگرای
آن کیست که از فراق نگریست بگو؟
فردی که می خواهد موفق باشد باید یک ویژگی داشته
باشد و آن مشخص بودن هدف است. به بیان دیگر فرد
باید بداند که چه می خواهد و شدیدا برای رسیدن به
آن تلاش کند برنامه ریزی آوردن آینده به حال است تا بتوانید
اکنون برای آن کاری انجام دهید.
ما همیشه وقت کافی داریم به شرط آنکه هم بخواهیم و
هم درست از آن استفاده کنیم.
روی اهداف اصلی تمرکز کنیدزمانیکه همه نیروهای جسمی
و ذهنی متمرکز شوند توانایی فرد برای حل مشکلات به طور
حیرت انگیزی افزایش می یابد................
از کتاب : آن قورباغه را قورت بده
خوشبختی مثل یه پروانه ست وقتی دنبالش می دوی پرواز می کنه
اما وقتی وایسی میاد رو سرت می شینه
تو بارانی من باران پرستم تو دریایی من امواج تو هستم اگر روزی بپرسی
باز گویم تو من هستی و من نقش تو هستم
مرگ ان نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ ان است که
از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
عشق یه هدیه خداست که تو قلب آدماست
زنده از مهر و وفاست
هر دلی که مست عشق فارغ از رنگ و ریاست
عشق قرار دل و جونه دل عاشق مهربونه
عشق یعنی در حقیقت حل شدن
غافل از خود گشتن و بی دل شدن
عشق کار هر دیوانه نیست
سوختن هم کار هر پروانه نیست

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند:
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را آشفته پوی باد
در دوردست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدگر بنشاند
ما را به یکدگر برساند
فریدون مشیری
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه ی اینکه چه می کرد نداشت
چشمه ی سادگی از زمین می جوشید خودمانیم زمین اینهمه نامرد نداشت
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود آرام تلقین می کنم
سخت است اما میشود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
مریم حیدر زاده
نرو افسانه ی من نا تمومه بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش کنارت مردن حتی آرزومه
شنیدم تو دلت انگار می گفتی که عاشقی کجاست وفا کدومه
می خوام به سردیه شبهام بخندم می خوام به پوچیه فردام بخندم
وقتی می بینمت با دیگرونی تو اوج گریه هام می خوام بخندم
می خوام داد بزنم تنهای تنهام می خوام وقتی می گم تنهام بخندم
منم تو شهر غم زندونیه تو غم و غصه ی دل ارزونیه تو
نگو دوست دارم به یه غریبه میشه اون مثل من زندونیه تو

خدا حافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین بیاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه ر فتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خدا حافظ خدا حافظ همین حالا ..........

زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خورد می شوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بنشونم
بخواب که می خوام تو چشات ستاره ها رو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه
گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم ناز چندین ساله ی چشم پر خمارت میکشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم
کناره هر قطرهء اشکم هزار خاطره دفنه
این قدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه
گلوم می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره
ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره
هرچی عشق توی دنیا من میخواستم مال ما شه
اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه
فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم
نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم
گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

